السيد محمد تقي المدرسي (مترجم: شريعت)

59

هدايتگران راه نور ، زندگاني حضرت علي الهادى (ع) (فارسى)

معجزه‌اى كه از وى ديدم . داستان از اين قرار بود كه مردى تنگدست بودم ، با اين حال زباندار و پر جرأت بودم . در يكى از سالها اهل اصفهان مرا با جماعتى براى تظلّم نزد متوكّل فرستادند . چون ما نزد متوكّل رفتيم ، روزى بر در سراى او بوديم كه دستور داد امام را احضار كنند . من از شخصى پرسيدم كه اين مرد كيست كه متوكّل دستور احضار او را داد ؟ مرد پاسخ داد : آن مرد امام على النقى يكى از علويهاست كه رافضه ( شيعيان ) او را پيشواى خود مىدانند سپس گفت : ممكن است متوكّل او را احضار كرده تا به قتلش رساند . من با خود گفتم : از جاى خود تكان نمىخورم تا اين مرد علوى بيايد و او را ببينم . ناگهان شخصى سوار بر اسب پيدا شد ، مردم براى احترام در طرف راست و چپ راه او صف كشيدند و به تماشايش مشغول شدند . چون نگاه من بر او افتاد مهرش در دلم جاى گرفت و شروع كردم در حق وى دعا كردن كه خداوند آزار متوكّل را از او باز دارد . آن‌حضرت از ميان مردم مىگذشت ، در حالى كه نگاهش به يال اسب خويش بود و نه به‌راست مىنگريست و نه به‌چپ . من نيز همچنان به دعا گويى او مشغول بودم . پس چون به طرف من آمد ، نگاه كرد و فرمود : خدا دعاى تو را مستجاب كند و عمرت را دراز و فرزندانت را بسيار گرداند . چون من اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد و در ميان دوستانم افتادم . آنها از من پرسيدند كه تو را چه مىشود ؟ گفتم : خير است و حال خود را با كسى باز نگفتم . پس به اصفهان برگشتم ، خداوند ثروت بسيار به من ارزانى فرمود و آنچه امروز در خانه دارم به يك ميليون